کار من مشکل است ابراهیم..."
...
و به آنها پشت که میکنی تکتک میآیند که خودشان را به تو بچسبانند...
- آن یکی خر داشت، پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر را در ربود...
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه!
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو...
یه روزایی حس میکنم پشت ِ من
همه شهر میگرده دنبال تو...
به شکوه گفتم برم زدل
یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از
خلق و خوی تو یاد روی تو
ولی ز من دل چو بر کنی
حدیث خود بر که افکنی
هر کجا روی وصله منی
ساغر وفا از چه بشکنی
گذشتم از او به خیره سری
گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم
گرم برود آشنای دلم
دوباره دلم میخواهد همان سکرت گاردن همیشگی را بگذارم روی تکرار، چشمهایم را ببندم، نفس عمیق بکشم و بعد غزلیات سعدی بخوانم...به این فکر میکنم که سخن از مرگ و میل به آن گفتن، سخن از سگی بودن این زندگی گفتن، مال زمانیست که هنوز جا داری غمگینتر و شکستهتر بشوی...ادعا نمیکنم که جا ندارم...که هرچه هم که بشود باز ما را به سختجانی خود این گمان نخواهد بود...اما آن که در تاریکی است به نور چنگ میزند...این روزها تشنهی هر اتفاقی از جنس امیدم...
پ.ن:خوبی سکرت گاردن(موسیقی فعلی همینجا) این است که جنس غمش از ابتذال تقسیم کردن با دیگران به دور است...
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست
کاش آن به خشم رفتهی ما آشتی کنان
بازآمدی که دیدهی مشتاق بر درست
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است...
You can`take it with you
Cos you didn`t bring it`
You can use it while you`r here
But when you go it`s got to stay
You didn`t write the song
You just learned how to sing it
Shel Silverstein
...
کلا دومین باری بود که در عمرم تئاتر میرفتم و امشب فهمیدم سالن تئاتر هم برایم مستعد گریه است، حالا اگر تراژیک باشد که دیگر هیچ...
اما
" خیالت لطفهای بیکران کرد..."
نمیرهاند
و فکر میکنم
که این ترنّم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد...
-سهراب سپهری
- بار دیگر شهری که دوست میداشتم/ نادر ابراهیمی
به طرز عجیبی خوبم...حتی به اندازهی یک ساعت هم باشه به حال خوش محتاجم...تشنهی یک حال خوش طولانیام...
دردم از یار است و درمان نیز هم...
وقتی سال دیگه یادم نمیاد این حرفا رو من زدم؟!
شاید هم تکلیف من این باشه که تا آخر عمر تکلیف خودمُ ندونم! ندونم که میخوام چیکاره بشم! در سن بیست و دو سال و اندی... ندونم میخوام چه جوری باشم! ندونم میخوام با چه جور آدمی زندگی کنم! شاید هم زندگی همینه...فقط مشکل اینه بقیه آدما انگار یه بار دیگه هم اینجا بودن، انگار این زندگی دومشونه! انقد که تجربه دارن... و من هاج و واج نگاشون میکنم!...
- نیم عمرم در پریشانی گذشت... نیم دیگر... در پشیمانی گذشت...!
الهی و ربّی من لی غیرک؟!
حالا دو روز مانده به بهار ... و به قول سعدی: "ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟" و من با وجود همهی افسردگیها و بدبینیهایی که در خودم سراغ دارم، بهار که نزدیک میشود انگار هنوز همان حس کودکیها را دارم و بزرگترین نوستالوژی بهاری من در کودکی همین شعر فریدون مشیریست که از خواهرم میشنیدم و شاید بهاریترین شعریست که میشناسم...
باز کن پنجرهها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجرهها را اي دوست
هيچ يادت هست
که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
که توي تاريکي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سينه گل هاي سپيد
نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرند
خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن!
- دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت...
"این چه جور جفاییه که دیگه جفا هم نمیکنی...؟!"
-نامجو...
از سال ۸۸ به بعد، هر سال عمر من را ده سال حساب کن...و من هنوز هم از ته دلم آرزو میکنم که ای کاش صبح بیدار میشدی و یکی میگفت:صبح بخیر...این سه سالی که خواب بودی جزء عمرت محسوب نمیشود...
آزمودم عقل دوراندیش را.......بعد از این دیوانه خواهم خویش را
مولوی
مینویسم که در یادم بمانند همهی پرسشها و خواهشهایی که عقل برایشان هیچ پاسخ نداشت...هیچ...
"اوست پناه و پشت من
تکیه بر این جهان مکن..."
- دیوان شمس
حالا مدتهاست ست بیقراری امانم را بریده، هیچ کاری را به اتمام نمیرسانم، در ذهن شلوغم جنازههای نیمهجانی از هر حسی که فکر کنی افتادهاند...دست و پاهای بریده از هر لذت و درد ناتمامی...دلیلش را نمی دانم... فقط میدانم که مدتیست نمیخواهم، و به فرض هم که بخواهم، نمیتوانم به کسی نزدیک شوم...نزدیک که میگویم یعنی که حرف میزنم اما ناتمام...همیشه وسط حرف زدن یک خورهای میافتد به جانم که "نباید میگفتی"...که "چرا گفتی؟"...که "حالا خوب شد که دردت دوا نشد و فقط خودت را بیرون ریختی؟"... و بعد مسیر صحبت را عوض میکنم...بخشی از گفتههایم را هم به اشارت و کنایت نقض میکنم و تکذیب...که فقط اگر طرف ضریب هوشی بالایی داشتهباشد شاید بفهمد که دارم طفره میروم...القصه که اعتمادم تمام نیست به هیچکس... و این ادامهی کار را سخت کرده... و این روزها مدام میگویم که کاش خدا فقط این قضایا را ختم به خیر کند... و دیگر هیچ
قسم به تکتک کلماتی که ناغافل از دهانم بیرون پریدند...
the future is scary.but you can't run back to the past just because it's familiar
how I met your mother-
تلخ منم،
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛
" سید علی صالحی "
من و تو پنجرههای قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد..."
- فاضل نظری
اساسا از فلسفی بودن خوشم نمیآید، با این حال، این روزها به گروهی موسوم به "ندانم انگارها" نزدیکترم...
و خواستن تو
جنینی ست در من
که نه سقط میشود
نه به دنیا میآید...
- لیلا کردبچه
گناه من چیست که این زندگی را نه میشود تف کرد و نه قورت داد؟ گناه من چیست که تو را نه میشود داشت و نه میشود نداشت؟ گناه من چیست که در زمانهایی اینچنین "خدا" را نه دارم و نه ندارم؟ گناه من چیست که با آدمها، نه میشود بود و نه میشود نبود؟ گناه من چیست که این روزها منظورم را هیچکس کامل نمیفهمد؟ گناه من چیست که " در همه کار ناتمامم؟" در عشق،درس، زندگی،دین... و هرچه از این دست...
گناه من چیست که " چو خنده بر لب ِ ماتمرسیده حیرانم"؟!