تبليغاتX
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
" تو بُتت از گل است ابراهیم!

کار من مشکل است ابراهیم..."


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:33  توسط گاف  | 
من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است
این برکه ی بی حوصله اندازه من نیست


...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:3  توسط گاف  | 
تمام توجهت را که به آدم‌ها بدهی یک‌به‌یک از تو روی می‌گردانند...

و به آنها پشت که می‌کنی تک‌تک می‌آیند که خودشان را به تو بچسبانند...

- آن یکی خر داشت، پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر را در‌ ربود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:1  توسط گاف  | 

ازین عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه!

یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو...

یه روزایی حس میکنم پشت ِ من
همه شهر میگرده دنبال تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:51  توسط گاف  | 

به شکوه گفتم برم زدل
یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از
خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو بر کنی
حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله منی
ساغر وفا از چه بشکنی

گذشتم از او به خیره سری
گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم
گرم برود آشنای دلم

http://www.youtube.com/watch?v=lsk7ceDztqE&feature=fvsr

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:12  توسط گاف  | 

 
دوباره دلم میخواهد همان سکرت گاردن همیشگی را بگذارم روی تکرار، چشمهایم را ببندم، نفس عمیق بکشم و بعد غزلیات سعدی بخوانم...به این فکر می‌کنم که سخن از مرگ و میل به آن گفتن، سخن از سگی بودن این زندگی گفتن، مال زمانی‌ست که هنوز جا داری غمگین‌تر و شکسته‌تر بشوی...ادعا نمی‌کنم که جا ندارم...که هرچه هم که بشود باز ما را به سخت‌جانی خود این گمان نخواهد بود...اما آن که در تاریکی است به نور چنگ می‌زند...این روزها تشنه‌ی هر اتفاقی از جنس امیدم...

پ.ن:خوبی سکرت گاردن(موسیقی فعلی همینجا) این است که جنس غمش از ابتذال تقسیم کردن با دیگران به دور است...


 

 

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

کاش آن به خشم رفته‌ی ما آشتی کنان
بازآمدی که دیده‌ی مشتاق بر درست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:29  توسط گاف  | 

You can`take it with you

 Cos you didn`t bring it`

You can use it while you`r here

But when you go it`s got to stay

You didn`t write the song

You just learned how to sing it

Shel Silverstein

...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:38  توسط گاف  | 
امشب "ایوانف" دیدم. "ایوانف" شخصیت اصلی نمایشنامه‌ای  از چخوف است که نقش آن را "حسن معجونی" به درستی بازی کرد...

کلا دومین باری بود که در عمرم تئاتر می‌رفتم و امشب فهمیدم سالن تئاتر هم برایم مستعد گریه است، حالا اگر تراژیک باشد که دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:22  توسط گاف  | 
خودت که هیچ

اما

" خیالت لطف‌های بی‌کران کرد..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:34  توسط گاف  | 
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی‌رهاند

و فکر می‌کنم

که این ترنّم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد...


-سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:56  توسط گاف  | 
تو
چون دست های من
و چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ
و چون تمامی یادها
از من جدا نخواهی شد...

- بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:33  توسط گاف  | 

به طرز عجیبی خوبم...حتی به اندازه‌ی یک ساعت هم باشه به حال خوش محتاجم...تشنه‌ی یک حال خوش طولانی‌ام...

دردم از یار است و درمان نیز هم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:47  توسط گاف  | 
بنویسم که چه؟

وقتی سال دیگه یادم نمیاد این حرفا رو من زدم؟!



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:51  توسط گاف  | 
صرفِ اینکه ما نیازهایی داریم، دلیل بر این نیست که در یافتن مصداق‌هایی برای رفع آن نیازها بر حقّیم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:4  توسط گاف  | 

شاید هم تکلیف من این باشه که تا آخر عمر تکلیف خودمُ ندونم!‌ ندونم که میخوام چیکاره بشم! در سن بیست و دو سال و اندی... ندونم میخوام چه جوری باشم! ندونم میخوام با چه جور آدمی زندگی کنم! شاید هم زندگی همینه...فقط مشکل اینه بقیه آدما انگار یه بار دیگه هم اینجا بودن، انگار این زندگی دومشونه! انقد که تجربه دارن... و من هاج و واج نگاشون میکنم!‌...

- نیم عمرم در پریشانی گذشت... نیم دیگر... در پشیمانی گذشت...!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:41  توسط گاف  | 

شامگاه دلگیر هفت فروردین نود و یک است، روزها و شب‌ها با سرعت برق از پی هم و در مقابل چشم‌های حسرت‌زده‌ی من می‌گذرند و راستش این که همچنان " بی‌ تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است..."

 

الهی و ربّی من لی غیرک؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 20:6  توسط گاف  | 


حالا دو روز مانده به بهار ... و به قول سعدی: "ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟" و من با وجود همه‌ی افسردگی‌ها و بدبینی‌هایی که در خودم سراغ دارم، بهار که نزدیک می‌شود انگار هنوز همان حس کودکی‌ها را دارم و بزرگترین نوستالوژی بهاری من در کودکی همین شعر فریدون مشیری‌ست که از خواهرم می‌شنیدم و شاید بهاری‌ترین شعریست که می‌شناسم...

 

باز کن پنجره‌ها را که نسيم
 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرد
 و بهار
 روي هر شاخه کنار هر برگ
 شمع روشن کرده است
 همه چلچله ها برگشتند
 و طراوت را فرياد زدند
 کوچه يکپارچه آواز شده است
 و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
 گل به دامن کرده است
 باز کن پنجره‌ها را اي دوست
 هيچ يادت هست
 که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
 برگ ها پژمردند
 تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 که توي تاريکي شب هاي بلند
 سيلي سرما با تاک چه کرد؟
 با سر و سينه گل هاي سپيد
 نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 حاليا معجزه باران را باور کن
 و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
 و محبت را در روح نسيم
 که در اين کوچه تنگ
 با همين دست تهي
 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرند
 خاک جان يافته است
 ت
و چرا سنگ شدي؟
 تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟
 باز کن پنجره را
 و بهاران را
 باور کن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:51  توسط گاف  | 
 
گفتنی‌ها  بسیار دارم، اما حوصله‌ی گفتن و نوشتن نه. در این روزهای آخر سال واقعا احساس می‌کنم فقط باید بروم...گرچه مثل روز برایم روشن است که آسمان همه‌جا همین رنگ است...

 

- دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:33  توسط گاف  | 
 

"‌این چه جور جفاییه که دیگه جفا هم نمی‌کنی...؟!"

-نامجو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:2  توسط گاف  | 
 

از سال ۸۸ به بعد، هر سال عمر من را ده سال حساب کن...و من هنوز هم از ته دلم آرزو می‌کنم که ای کاش صبح بیدار میشدی و یکی میگفت:‌صبح بخیر...این سه سالی که خواب بودی جزء عمرت محسوب نمی‌شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:41  توسط گاف  | 
 

آزمودم عقل دوراندیش را.......بعد از این دیوانه خواهم خویش را

مولوی

 

می‌نویسم که در یادم بمانند همه‌‌ی پرسش‌ها و خواهش‌هایی که عقل برایشان هیچ پاسخ نداشت...هیچ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط گاف  | 
 

"اوست پناه و پشت من

تکیه بر این جهان مکن..."

- دیوان شمس

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:2  توسط گاف  | 

 

حالا مدت‌هاست ست بی‌قراری امانم  را بریده، هیچ کاری را به اتمام نمی‌رسانم، در ذهن شلوغم جنازه‌های نیمه‌جانی از هر حسی که فکر کنی افتاده‌اند...دست و پاهای بریده از هر لذت و درد  ناتمامی...دلیلش را نمی دانم... فقط می‌دانم که مدتی‌ست نمی‌خواهم، و به فرض هم که بخواهم، نمی‌توانم به کسی نزدیک شوم...نزدیک که می‌گویم یعنی که حرف می‌زنم اما ناتمام...همیشه وسط حرف زدن یک خوره‌ای می‌افتد به جانم که "نباید می‌گفتی"...که "چرا گفتی؟"...که "حالا خوب شد که دردت دوا نشد و فقط خودت را بیرون ریختی؟"... و بعد مسیر صحبت را عوض می‌کنم...بخشی از گفته‌هایم را هم به اشارت و کنایت نقض می‌کنم و تکذیب...که فقط اگر طرف ضریب هوشی‌ بالایی داشته‌باشد شاید بفهمد که دارم طفره می‌روم...القصه که اعتمادم تمام نیست به هیچ‌کس... و این ادامه‌ی کار را سخت کرده... و این روزها مدام می‌گویم که کاش خدا فقط این قضایا را ختم به خیر کند... و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 18:39  توسط گاف  | 
 

قسم به تک‌تک کلماتی که ناغافل از دهانم بیرون پریدند...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:43  توسط گاف  | 

 

the future is scary.but you can't run back to the past just because it's familiar

how I met your mother-

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:43  توسط گاف  | 


تلخ منم،
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛


" سید علی صالحی "

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 16:23  توسط گاف  | 

" اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیک‌تر نخواهد کرد..."

- فاضل نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 22:14  توسط گاف  | 

نمی‌دانم آدمی را چه می‌شود که حتّی با نزدیک‌ترینهای زندگی‌اش یک کلمه هم نمی‌تواند حرف بزند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 22:9  توسط گاف  | 
 

اساسا از فلسفی بودن خوشم نمی‌آید، با این حال، این روزها  به گروهی موسوم به‌ "ندانم انگارها"  نزدیکترم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:12  توسط گاف  | 
 

و خواستن تو

جنینی‌ ست در من

که نه سقط می‌شود

 نه به دنیا می‌آید...

- لیلا کردبچه

 

گناه من چیست که این زندگی را نه می‌شود تف کرد و نه قورت داد؟ گناه من چیست که تو را نه می‌شود داشت و نه می‌شود نداشت؟ گناه من چیست که  در زمانهایی این‌چنین "خدا" را نه دارم و نه ندارم؟ گناه من چیست که با آدم‌ها، نه می‌شود بود و نه می‌شود نبود؟ گناه من چیست که این روزها منظورم را هیچکس کامل نمی‌فهمد؟ گناه من چیست که " در همه کار ناتمامم؟" در عشق،‌درس، زندگی،‌دین... و هرچه از این دست...

گناه من چیست که " چو خنده بر لب ِ ماتم‌رسیده حیرانم"؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 15:48  توسط گاف  |